اوج آرامش
درباره وبلاگ



آرامش رسیدن به مقصد است که پس از
طوفان های زندگی شکل می گیرد. برای به آرامش
رسیدن، باید دل به دریا زد، باید با موج های
زندگی مقابله کرد...
با هم می توان عبور کرد، قدم به قدم حرکت کرد، همانطور که دیگران
قبل از تو حرکت کردند و حالا در ساحل امن
و آرامش با خود و مسافران مسیر رفته را مرور
می کنند و به آن لبخند می زنند، لبخندشان
همین است که به تو می گویند،
می توانی چون ما توانسته ایم و
قبل از ما نیز توانسته اند.

مدیر وبلاگ : آمنه پریشانی
جمعه 18 بهمن 1398 :: نویسنده : زهرا فروغی نیا


                                                                 


وقتی که هم، راه می شویم  یک دل و هم زبان می شویم و در کنار هم می توانیم جهانی را کشف کنیم که تا ابدیت ناظر بر زیبایی هایش باشیم

باحرکت راه نمایان می شود باید رفت، ماندن جایز نیست، فرصتی نیست، مجالی بیش از این نیست.چراغ قدیمی را بردار. فیتیله اش را بالا بکش. چراغ نیم سوزی است اما من جایی را می شناسم که با انرژی و سوخت عشق تا بی نهایت و تا رسیدن به ابدیت، خداوند روشن نگهش می دارد. راه مسافر راه پر پیچ و خم و طولانی است آذوقه ای بردار، اما نه صبر کن می گویند آن جا سفره و خان نعمت گسترده است و همه چیز مهیاست.گوش کن
از دور صدایی می شنوم صدایی مانند صدای دست زدن و شادی و هلهله می آید. نور روشنی را می بینم یک سفیدی بزرگ هم نمایان است. تو می گویی چیست؟ کجاست و آنان کیستند؟ همه چیز در سایه ای از ابهام بود. به ظاهر سخت از بعد مکان و سهل از بعد زمان.آخر رسیدیم نزدیک و پایین آن جا که جایگاه خوانده می شد و سه نفر را نظاره گر شدیم با سیمایی درخشنده و همراه با متانت و مهربانی که یک جمع نسبتا کثیر را اداره می کردند.
با هم در نور و سپیدی و شادی همگون شدیم.من همسفر به همراه مسافرم خندیدیم، گریستیم، سرد شدیم و دوباره گرم شدیم. نبضمان و ضربان قلبمان گاه تند و گاه آرام شد اما سر انجام تسلیم شدیم و هم ارتعاش با دل باختگان دیروز و راه پیمانان طریقت عشق و نور امروز شدیم ،قرار گرفتیم و هر روز پیش رفتیم تا بیشتر دریابیم و لذت بردیم از آموختن و زیباتر از همه این ها حلقه دعایی بود که تا اعماق تاریکی ها را نشانم داد که چیستم و کیستم و دوباره دست های گره خورده ای مرا با انرژی فراوان از قعر به نور و مهر آورد.سرودی همه خواندیم،موسیقی ای داشت هماهنگ با ملودی کودک درونم که مرا به وجد آورد، سرودی از عشق و مهر و صمیمیت و…
خدایم را سپاس که چنین جایگاهی را آفرید. بیشتر که نظاره گر شدم لب های خندان و آغوش گرم راهنمایم در لباس سفید و پاکیزه.خدمت را یافتم و چه هدیه های زیبا و تکرار نا شدنی از خداوند هدیه گرفتیم. مگر می شود راهنمایی با این لبخند گیرا و با چهره ای که هم قاطع و هم مهربان در هیچ جای دنیا یافت.
اینک خدایم را  سپاس که مرا در نقش همسفر در بازی گردون زندگی و عمر دو روزه ام غرق کرد. چه خوب است هم چنان در نقشم غرق باشم و سرمست و آنگاه به خود آمدم که مسافرم با صدایی دلنشین اما محکم به من بگوید:همسفر عزیزم با من بمان تا در جهان جدیدی که کشف کردیم تا ابدیت بمانیم و شاهد و ناظر بر نیکی ها و زیبایی ها باشیم.
نویسنده؛ همسفر لیلا م 
لژیون یکم 
                                                                                   




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو