اوج آرامش
درباره وبلاگ



آرامش رسیدن به مقصد است که پس از
طوفان های زندگی شکل می گیرد. برای به آرامش
رسیدن، باید دل به دریا زد، باید با موج های
زندگی مقابله کرد...
با هم می توان عبور کرد، قدم به قدم حرکت کرد، همانطور که دیگران
قبل از تو حرکت کردند و حالا در ساحل امن
و آرامش با خود و مسافران مسیر رفته را مرور
می کنند و به آن لبخند می زنند، لبخندشان
همین است که به تو می گویند،
می توانی چون ما توانسته ایم و
قبل از ما نیز توانسته اند.

مدیر وبلاگ : آمنه پریشانی

روز سه‌شنبه مورخ 98/9/19 کارگاه آموزشی نمایندگی خانم‌های مسافر با استادی دیده بان محترم جهان بینی، استاد امین، نگهبانی مسافر غزاله و دبیری همسفر زیبا، با دستور جلسه «بنیان» ساعت 11:50 آغاز به کار نمود.


https://up.c60.ir/repository/7102/WhatsApp Image 2019-12-11 at 09.35.55 (1).jpeg
سخنان استاد:
 
خیلی خوشحالم که امروز در جمع خانم‌های مسافر حضور دارم. شرکت کردن در هر جلسه‌ای سعادت می‌خواهد و لطف خداوند را می‌طلبد که در بین آدم‌ها قرار بگیریم. انسان‌های زیادی هستند که در دایره‌ای نامرئی قرارگرفته‌اند و نمی‌توانند از آن خارج شوند یا با دیگران ارتباط داشته باشند و از این ارتباطات محروم هستند. خود من‌ بعد از سال‌ها متوجه شده‌ام مهم‌ترین چیزی که وجود دارد، این است که بتوانیم در کنار انسان‌ها زندگی مسالمت‌آمیز و خوبی داشته باشیم. تمام جهان‌بینی‌ها و آموزش‌هایی که در کنگره می‌گیریم، اینجا خودش را نشان می‌دهد. علت آن‌هم واضح است، زیرا انسان به‌تنهایی کاری از دستش برنمی‌آید. فکر کنید من به‌تنهایی در یک جزیره باشم با تمام امکانات موجود، چه‌کاری از دستم برمی‌آید؟ برای چه کسی می‌خواهم آواز بخوانم؟ برای چه کسی می‌خواهم شعر بخوانم یا حرف بزنم؟ برای چه کسی می‌خواهم کاری انجام دهم؟ حتی اگر تمام تخصص‌های دنیا هم در انسانی جمع شده باشد، ولی مخاطبی وجود نداشته باشد، هیچ جایگاهی نخواهد داشت، تازه باعث دق دل هم می‌شود.
بنابراین دانستن این نکته مهم است که این آدم‌ها هستند که اهمیت دارند و باعث رشد انسان و شادی و خوشحالی و تکامل می‌شوند. جمله‌ای داریم که «تکامل در جمع صورت می‌گیرد». درک این موضوع برای خود من خیلی مهم بود. از یک جایی متوجه شدم هرقدر بتوانم این کار را بهتر انجام دهم، یعنی درس‌هایم را بهتر یاد گرفته‌ام. اینکه بتوانم با آدم‌ها زندگی کنم بدون اینکه از آن‌ها ناراحت و دلخور شوم و یا باعث اذیت و آزارشان باشم. اگر کنارشان هستم، بتوانم با آن‌ها ارتباط واقعی داشته باشم و مجبور نباشم دائماً ادا دربیاورم یا نقش بازی کنم. چون آدم‌ها وقتی در جمع قرار می‌گیرند، نقش بازی می‌کنند و ادا درمی‌آورند. بعضی وقت‌ها هم وقتی در جمع قرار می‌گیرند، اذیت و آزار می‌کنند. در حالت اول، انسان خودش را اذیت می‌کند و در حالت دوم بقیه را اذیت می‌کند؛ بنابراین فکر می‌کنم مهم‌ترین خاصیتی که یادگرفتن جهان‌بینی دارد، باید اینجا خودش را نشان بدهد و بتوانم با انسان‌ها در یک رابطه متعادل و خوب باشم.
به شخصه فکر می‌کنم تا اینجا بیش از 50 یا 60 درصد آن را یاد نگرفته باشم. آقای مهندس این کار را خیلی خوب بلد هستند و اجرا کرده‌اند. امروز هم جشن بنیان کنگره است و بیشتر می‌خواهم راجع به این موضوع صحبت کنم. به آقای مهندس تبریک می‌گویم، انشالله سالیان سال صحیح و سلامت باشند و کارهایی که انجام می‌دهند شعاع اضافه کند و نتیجه کارهایشان را بیشتر از پیش ببینند؛ و ما هم از ایشان نیرو بگیریم و توانایی داشته باشیم.
 
بنیان یا بن یعنی ریشه، بنیان پایه و اساس یک قضیه است؛ اما چرا به این موضوع می‌گوییم بنیان؟ من فکر می‌کنم به این دلیل است که آقای مهندس خودشان تاریکی‌ها را تجربه کردند تا عمق تاریکی‌ها رفتند و تا سرحد ناامیدی و ناتوانی تا سرحد اندوه و خشم و تا مرز دلتنگی رفتند و با تمام وجود آن را تجربه کردند. ایشان در زمان خودشان یک انسان محقق، توانمند و قابل بودند، در کارشان استاد بودند و این پتانسیل‌ها را داشتند. آدمی که توانایی‌های زیادی داشته باشد، وقتی به آینده‌اش نگاه می‌کند، آینده خوبی را برای خودش رقم می‌زند و می‌اندیشد که؛ من این توانایی‌ها را دارم، این کارها را انجام می‌دهم و به این نقاط می‌رسم؛ اما وقتی جلو می‌رود و نتایج معکوسی به دست می‌آید، اولین کسی که خیلی برایش سخت می‌گذرد، خود آن شخص است. ممکن است یک نفر سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد. این شخص از خودش انتظار ندارد که روزی رئیس یک وزارت خانه باشد. ولی کسی که سواد و دانش زیادی داشته باشد ولی بعد از سیگارفروشی سر درآورد، خیلی برایش سخت است و گران تمام می‌شود. با این پتانسیل‌ها و توانایی‌ها بود که ایشان حرکت کردند. ولی به علت بیماری اعتیاد و تاریکی‌ها، روزبه‌روز نتایج بدتری به دست آمد و حرکت معکوس شروع شد.
جناب مهندس دو تا ویژگی خیلی خوب داشتند؛ اول اینکه انسان بسیار خیرخواهی بودند. زمانی که مهندسِ الکتروتکنیک بودند، به این می‌اندیشیدند که زندگی آدم‌ها حفظ شود، به همین خاطر شروع کردند به تحقیق و چشم الکترونیک را درست کردند که در دستگاه‌های پرس مورد استفاده قرار می‌گرفت. با نصب آن روی دستگاه، زمانی که دست کارگر زیر پرس بود، دیگر دستگاه پایین نمی‌آمد و از قطع شدن دست و آسیب‌های دیگر جلوگیری می‌کرد. این ویژگی از همان ابتدا در وجود آقای مهندس محرز بود. ویژگی دوم اینکه ایشان بسیار اهل مطالعه بودند. کتابخانه‌ای دارند با دو هزار جلد کتاب که فکر می‌کنم تمام یا بیشتر آن را خوانده باشند. به همین خاطر هر اشکالی به وجود می‌آمد، خیلی حوصله به خرج می‌دادند. مثلاً یک روز یا یک هفته یا یک ماه روی آن موضوع متمرکز می‌شدند تا جواب مسئله را پیدا کنند.
آقای مهندس این ویژگی‌ها را داشتند، ولی اعتیاد آمده بود و روی همه این‌ها سایه انداخته بود و همه را به نابودی رسانده بود. تا اینکه خداوند اذن داد و این اتفاق افتاد و درمان اعتیاد توسط ایشان پیدا شد. اگر از من بپرسند چرا آقای مهندس راه درمان را پیدا کردند، می‌گویم به خاطر آن عقبه؛ زیرا خداوند هر چیزی را به کسی می‌دهد که بهایش را داده باشد و بیشتر از هر چیز دیگری آن مسئله را دوست داشته باشد. آقای مهندس خیلی دوست داشتند به انسان‌ها کمک کنند. خیلی دوست داشتند یاد بگیرند و از دنیای اعتیاد خارج شوند و هزینه‌اش را هم پرداخت کردند. همیشه همین‌طور است، خداوند به هرکس که چیزی را بخواهد و بهایش را پرداخت کند، می‌دهد. بین انسان‌ها هیچ تفاوتی در آفرینش وجود ندارد. فقط میزان عشق و میزان تلاشی که شخص انجام می‌دهد مهم است.
کار آقای مهندس تعمیر دستگاه‌های مخابراتی بود که کار بسیار پیچیده‌ای است. در یک دستگاه، شاید چند هزار رشته سیم در دستگاهی به‌اندازه همین سالن آکادمی باشد و پیدا کردن یک اشکال کوچک در دستگاهی به این بزرگی به‌دقت و حوصله زیادی نیاز دارد. ایشان سال‌ها تمرین کردند تا اشکالات را در این دستگاه‌ها پیدا کنند؛ و این‌ها توانایی‌هایی بود که در آقای مهندس جمع شده بودند. در بیماری اعتیاد، اشکال در صور پنهان است. یک‌وقت اشکال آشکار است و آدم سریع می‌گردد و بعد از مدتی مشکل را پیدا می‌کند. ولی قفل بیماری اعتیاد، پنهان و نامرئی بود. اگر قفل مرئی باشد، ممکن است انسان کلید را پیدا کند. ولی قفل اعتیاد نامرئی است و اشکال و گره‌های آن در صور پنهان، جهان‌بینی و مسائل مختلف است. آقای مهندس این قفل و کلیدش را پیدا کردند و درمان کشف شد.
باز اینجا یک دوراهی انتخاب داشتند؛ آیا باید برگردم و کار قبلی‌ام را ادامه بدهم، یا روی این دانش جدیدی که به آن پی برده‌ام، کارکنم؟ یادم هست آقای مهندس مدتی درگیر این قضیه بودند. عده‌ای می‌گفتند شما هم مهندس هستید و هم اعتیاد را درمان کرده‌اید، هر دو کار را می‌توانید انجام دهید؛ اما مدتی که گذشت، آقای مهندس به این نتیجه رسیدند که اگر می‌خواهم نتیجه بگیرم، باید روی یکی از این مسائل متمرکز شوم. چون اگر بخواهم شرکت داشته باشم و کار مخابراتی انجام دهم و NGO هم درست کنم، با همدیگر جور درنمی‌آید. آنجا بود که انتخاب کردند و بااینکه راهشان باز بود، یکی را کاملاً کنار گذاشتند و آمدند روی بیماری اعتیاد.
وقتی هم درمان را کشف کردند، یک‌دفعه کنگره را تأسیس نکردند. یکی دو سال مطالعه و تحقیق کردند تا فکر کنند این کار به چه صورت باید انجام گیرد. سیستم‌های دیگر را مطالعه کردند و نقاط ضعف و نقاط قوت آن‌ها را بررسی کردند و یکسری مدل‌های جدید به وجود آوردند. آقای مهندس در سال 76 درمان شدند و در سال 78 کنگره تأسیس شد. اوایل کار خیلی سخت بود. امروز که ما به این نقطه رسیده‌ایم و داریم نتیجه کارهای ایشان را می‌بینیم، یک جاده‌ی ساخته‌شده و اتوبان است. ولی در ابتدا یک جاده شوسه و مال رو بود و باید با قاطر و اسب رد می‌شدند. چون مسیر باید تکه‌تکه و به آرامی پیدا می‌شد که حوصله زیادی می‌خواست.
در آن زمان کسی DST و روش تدریجی را نمی‌شناخت و آن را قبول نداشت. هرکس وارد کنگره می‌شد، خودش را مثل آقای مهندس می‌دید و می‌گفت من معتادم، او هم معتاد است، چه فرقی با هم داریم! تازه من موادی زده‌ام که مهندس نزده! برخی هم خودشان را کارشناس‌تر از آقای مهندس می‌دانستند. ولی ایشان حوصله‌ی زیادی به خرج می‌دادند. تنها وقتی پالایش درونی باشد، آدم می‌تواند این کارها را انجام دهد. وگرنه هیچ‌کس تحمل نمی‌کند که چیزی بلد باشد و کسی که هیچ‌چیز بلد نیست، خودش را از شما بهتر بداند. ولی آقای مهندس تحمل کردند. چون آن منیت و غرور از بین رفته بود.
زمانی که ایشان درمان را کشف کردند و گفتند فقط باید روی خودم حساب کنم، از همان جا دیگر از کسی طلبکار نبودند که برادرم، خواهرم یا دوستم باید در شرایط اعتیاد به من کمک می‌کردند. تمام این حرف‌ها را کنار گذاشتند و گفتند؛ چه به‌حق، چه به‌ناحق، من این اعتیاد را به وجود آوردم، خودم خلقش کردم و خودم هم باید درمانش کنم. آنجا بود که قضیه شروع شد؛ و چون دیگر از کسی توقعی نداشتند، منیت هم نداشتند. به همین خاطر کسانی را که وارد سیستم می‌شدند، به‌خوبی تحمل می کرند. تا اینکه یواش‌یواش نسل‌ها عوض شد. کم‌کم آدم‌هایی آمدند که آموزش گرفتند، آدم‌هایی که محبت و پذیرش بیشتری داشتند و کنگره را بیشتر درک و جذب کرده بودند و خیلی زحمت کشیدند. البته نسل‌های اولی و قدیمی‌ها هم خیلی زحمت کشیدند، ولی در حد خودشان. چون خیلی چیزها را نمی‌دانستند و کسی از آن‌ها توقع ندارد. تا این قضیه به اینجا رسید.
حالا چرا می‌گوییم بنیان؟ چون آقای مهندس خودشان یک درخت کاملاً پوسیده بودند. آمدند و اول بذر جدیدی را در وجود خودشان کاشتند. آن بذر جوانه زد و ریشه پیدا کرد و تبدیل شد به یک درخت تنومند. همین کار را با کنگره هم انجام دادند. بذر را کاشتند، یواش‌یواش ریشه دواند، رشد کرد و قوی شد. آن بذر خودشان بودند که به درمان رسیده بودند و از آن بذر کنگره به وجود آمد؛ بنابراین آقای مهندس می‌شود بنیان یا ریشه کنگره. من این‌طوری پیش خودم فهمیدم. ممکن است یک بنیان‌گذار شرکتی را تأسیس کند و یکسری کارمند بیاورد. ولی این ریشه از خودش نیست. یک فکر و یک ایده است. مثلاً یک شرکت بزنیم و آجر درست کنیم، یا هر کار دیگر. کنگره با متد DST و با روش درمان اعتیاد متولد شد.
پس می‌شود نتیجه گرفت که پشت هر گنجی، هزاران رنج نهفته هست. باید مسیر زیادی طی شود و انسان خیلی چیزها یاد بگیرد. آقای مهندس چیزهای زیادی یاد گرفتند تا توانستند کنگره را بنا کنند. شانسی نیست که بگوییم خدا او را خیلی دوست داشته. درست است که خدا خیلی ایشان را دوست دارد، ولی خداوند چه کسی را دوست دارد؟ کسی که بیشتر از همه تلاش می‌کند و زحمت می‌کشد و بیشتر از همه خودش را پالایش می‌کند؛ بنابراین عمق کنگره مرتبط می‌شود با دانشی که آقای مهندس در طول زمان‌های زیادی کسب کردند.
در این مسیر خیلی‌ها آمدند و کمک کردند. خود شما هم دارید کمک می‌کنید تا این حرکت شعاع اضافه کند و رشد یابد. هدف کنگره 60، خارج کردن انسان‌ها از درد و رنج و ناامیدی و بیماری‌ها و مسائل مختلف است. اگر کسی ادعا می‌کند که من خیلی بنیان را دوست دارم، باید در این مسیر حرکت کند. چون ممکن است هدف ما گم شود. من برای چه به کنگره می‌آیم؟ آیا برای این است که روی آن یکی لژیون را کم کنم؟ یا ثابت کنم من بیشتر می‌فهمم؟ یا می‌خواهم به انسان‌هایی که از مسیر خارج‌شده‌اند کمک کنم تا برگردند و پیدا شوند. اگر آدم این‌ها را یادش باشد و در این جهت حرکت کند، مسیر درست است و آن‌وقت این اتفاق‌ها می‌افتد.
خب حالا درمان DST آمد، ولی هیچ‌وقت آن تفکر آقای مهندس که باید به انسان‌ها کمک کند، از بین نرفت. به تازگی هم تئاتری نوشته‌اند که پیامی دارد و مطالبی را به دیگران انتقال می‌دهد. ما هم می‌توانیم اینگونه فکر کنیم. مهم‌ترین ویژگی معلم‌ها این است که الگو هستند و ما می‌توانیم از آن‌ها یاد بگیریم و تولید داشته باشیم. معلم‌ها برای ستوده شدن نیستند. گرچه قابل‌احترام هستند و همیشه باید به آن‌ها احترام گذاشت و در مقابلشان سر تعظیم فروآورد. ولی هدف معلم‌ها این نیست. هدف معلم‌ها این است که ما از آن‌ها الگو بگیریم و به مسیری که آن‌ها رفته‌اند نگاه کنیم و بتوانیم پتانسیل‌هایی را که در وجودمان هست، آزاد نماییم و توانایی‌ها و استعدادهایی را که داریم، در جهت درست به‌کارگیریم.
مجدداً هفته بنیان را به خودمان، به خانواده‌ام و به تمام اعضاء کنگره و همه‌کسانی که از این دانش استفاده کرده‌اند و حالشان دارد روزبه‌روز بهتر و خوب‌تر می‌شود، تبریک می‌گویم. با نگاهی دیگر، می‌بینیم اگر کسی سختی و رنج زیادی کشیده، نشانه‌ی بدبختی او نیست. بلکه نشان می‌دهد این پتانسیل را دارد که بتواند به گنج‌ها و چیزهای خوبی دسترسی پیدا کند.
 
در پایان صحبت‌های استاد امین، ایجنت محترم خانم‌های مسافر نیز سخنانی ایراد کرده و فرمودند:
 
در ابتدا از طرف کل گروه خانم‌های مسافر به شما خیرمقدم می‌گویم و تشکر می‌کنم که پذیرفتید تا در جلسه‌ی ما حضورداشته باشید. مدت‌ها بود منتظر شما بودیم و بچه‌ها فوق‌العاده از حضور شما خوشحال شدند. ما دورادور از طریق صوت و صدا، پیام‌ها و امواج مثبت شما را دریافت می‌کردیم و روزهای خوبی را در سفر اول پشت سر گذاشتیم. البته در کنار سی‌دی‌های پربار آقای مهندس که واقعاً مکمل همدیگر بودند. سی دی «امواج بازدارنده ذهن» در سفر اول همراه ما بود، خیلی وقت‌ها با سی‌دی‌های شما خندیدیم و خیلی وقت‌ها گریه کردیم و خودمان را بهتر و بیشتر شناختیم. فرصت زیادی نیست، ولی بابت علم و دانش و تفکر شما که در قالب سی دی به ما می‌رسد، از طرف کل گروه از شما تشکر و قدردانی می‌کنم.
جشن بنیان کنگره را خالصانه، عاشقانه و از صمیم قلبم به بنیان و ریشه کنگره تبریک می‌گویم. روز احیای آقای مهندس، روز زنده شدن تک‌تک افرادی است که امروز اینجا روی صندلی‌ها نشسته‌اند و در آینده قرار است به ما ملحق شوند. بسیار خوشحالم و مجدداً تبریک می‌گویم به آقای امین و خانواده محترمشان، خانم آنی، خانم کماندار و خانم شانی که می‌دانم دوشادوش آقای مهندس تمام سختی‌های راه را تحمل کردند تا امروز کنگره به اینجا رسید.
می‌خواهم راجع به خانم‌های مسافر بگویم، خیلی چیزها را از زبان آقای مهندس، خانم راد و کمک راهنماهای قدیمی‌تر و پیشکسوت‌ها شنیده‌ام. پیامم برای سفر اولی‌ها و تازه واردین است و حتی سفر دومی‌ها. بخش خانم‌های مسافر به این شکلی نبود که ما امروز شاهد آن هستیم و داریم می‌بینیم. چنین جمعیتی هم نبودند. از زمان تشکیل شعبه خانم‌های مسافر در آکادمی، بارها و بارها این شعبه منحل شد، به خاطر سختی کار خانم‌های مسافر، به خاطر پیچیدگی درون و برون آن‌ها و به خاطر بیوشیمی بدنشان که کاملاً متفاوت با آقایان است. سختی کار بسیار زیاد است. ولی باوجود آقای مهندس و علم و دانش و تفکر بالای ایشان و دیده بان خانم‌های مسافر سرکار خانم راد عزیز که امروز جایشان بسیار خالی است، این امر انجام گرفت. البته در حال حاضر آقای مهندس در جایگاه دیده‌بانی خانم‌های مسافر قرار دارند.
یادم هست هشت یا نه سال پیش که به کنگره آمدم، تازه داروی OT داشت توزیع می‌شد و روی چهار، پنج نفر پایلوت انجام‌شده بود. افراد قدیمی‌تر با شیره و تریاک، کشیدنی و پُکی و با داستان‌های عجیب و غریبی درمان می‌شدند. شاید به حال خوبی که ما امروز می‌رسیم، نرسیده بودند و هنوز با ساقی در ارتباط بودند. این بزرگ‌ترین نعمت است. خانم‌های زیادی هستند که حتی یک‌بار هم ساقی را از نزدیک ندیده‌اند و در خانواده مصرف‌کننده شدند، مثل خود من. ما این خوشبختی و عاقبت‌به‌خیری را داشتیم که خیلی شیک و با یک نامه مرتب به کلینیک برویم و دارویمان را از دست دکتر دریافت کنیم.
آن زمان چه کسی جرأت داشت بیاید و بگوید تریاک داروی خیلی از بیماری‌ها و درمانگر شیشه است؟ من خودم مصرف‌کننده شیشه بودم و هیچ جا درمانی برای من نبود. هنوز هم خیلی از دکترها، روانشناسان و اساتید درمانی برای شیشه قائل نیستند. ولی آقای مهندس به‌راحتی هرچه تمام و با داروی OT درمان را برای ما میسر کردند. بسیار سپاسگزار ایشان هستم.
آقای مهندس گفتند خاطره بگویید، می‌خواهم راجع به پارک بگویم؛ خاطره‌ای که هم دردناک است و هم خنده‌دار، از سال‌های اولی که پارک بانوان شروع به کارکرد؛ هفت یا هشت سال پیش، زمستان بود و ما یک منتقل کوچک گذاشته بودیم تا گرم شویم. با پارک آشنا نبودیم، یکسری آموزش‌ها را نگرفته بودیم و نقطه تحملمان بالا نبود. همیشه شروع هر چیزی با یکسری اتفاقات همراه است. ما دور منقل نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم تا کمی گرم شویم. مسئولین پارک آمدند و به ما گفتند شما دارید مواد می‌کشید! و ما را از پارک بیرون کردند! روزهای اول پارک اینجوری بود. خیلی به ما برخورد و ناراحت شدیم. از طرفی هم به آن‌ها می‌خندیدیم و می‌گفتیم ما فقط می‌خواهیم گرم شویم! آن‌ها می‌دانستند ما اعضای کنگره 60 هستیم، اما چون دیدگاه گروه‌های دیگر را داشتند، متأسفانه اینطور برداشت می‌شد.
اما امروز ورزش خانم‌ها شکل دیگری پیداکرده است. چندی پیش خانم دکتر نوری از معاونت امور اجتماعی شهرداری منطقه سه آمدند و از پارک ما دیدن کردند. حتی مشق یکی از بچه‌ها را دیدند و توضیح دادیم که ایشان بعد از آمدن به کنگره، دنبال خواندن و نوشتن رفته‌اند و سواد یاد گرفته‌اند. خانم دکتر به پای آن سفر اولی بلند شدند و برایش دست زدند و گفتند من به شما افتخار می‌کنم.
هفته پیش مادر بدمینتون ایران، خانم یزدان پرست از ورزش ما دیدن کردند و گفتند بازی بچه‌ها فوق‌العاده است! در همان هفته مسابقات شنا داشتیم. بعد از 9 ماه آموزش، بچه‌هایی که صفرکیلومتر بودند و از آب و خفگی ترس داشتند و حتی از اینکه انگشت پایشان در استخر فرو برود، می‌ترسیدند، مسابقه دادند و نفرات برتر را اعلام کردیم. این‌ها همه خوشبختی است، عشق است، بهشت است.
من در جلسه دیگری این را گفته بودم؛ از وقتی وارد کنگره شده‌ام، دیگر دنبال بهشت نیستم و نمی‌خواهم بدانم بهشت چه شکلی و چه رنگی است و چه کسانی آنجا هستند و چه‌کار می‌کنند. بهشت من کنگره 60 است. بهشت من همه عزیزانی هستند که امروز با آن‌ها همسفر هستم و دارم در کنارشان سفر دومم را طی می‌کنم، برای شناختن خودم. از تمام اساتید تشکر می‌کنم و در مقابل آقای مهندس دژاکام و آقای امین سر تعظیم فرو می‌آورم.
 همه ما سفر اول پرفراز و نشیبی داشتیم و بسیاری ما را طرد کردند. خودم را می‌گویم، من جرأت نداشتم حتی به عزیزترین کسانم مشکل اعتیادم را بگویم. فقط خودم بودم و همسرم. بااینکه هیچ‌گاه اعضای کنگره را ندیده بودم، نه در خواب و نه در بیداری، ولی آمدم، ایمان آوردم و راز دلم را به آن‌ها گفتم و آن‌ها مرا احیا و زنده کردند. صمیمانه از تمام اعضا تشکر می‌کنم. امیدوارم بتوانم در سفر دوم قطره کوچکی باشم در این دریای بیکران و آقای مهندس و باقی اساتید از من راضی باشند.
 
در پایان جلسه جناب مهندس در جایگاه قرار گرفتند و فرمودند:
 
من نمی‌خواستم تولد بگیرم، ولی از جهتی می‌بینم شما علاقه‌مند به این کار هستید. به‌هرحال از همه شما خیلی تشکر می‌کنم. به‌قول‌معروف سورپرایز شدم. چیزی برای گفتن ندارم، زیرا خواسته قلبی‌ام را بارها گفته‌ام و انشالله انجام می‌شود. من سال‌ها آرزو می‌کردم و خواسته‌ام این بود که آکادمی اعتیاد درست کنیم. ولی بعد فهمیدم از همان روز اولی که کار را شروع کردم، خواسته‌ام برآورده شده است. چون ما الان یک آکادمی آزاد اعتیاد داریم. بهترین آکادمی دنیا را در زمینه اعتیاد داریم، فقط مدرک آن‌چنانی نداریم. دانشگاه آزاد هم قبلاً اینطوری بود. اسمش آزاد است، یعنی به این عنوان درست شد که هر کس در هر مقطعی که هست، می‌تواند وارد دانشگاه شود و یک رشته تحصیلی و آن حرفه و سواد را یاد می‌گیرد، مدرک هم ندارد.
به‌هرحال فکر نمی‌کنم جایی پیدا شود که دانشی نظیر دانش ما داشته باشد. 4500 نفر در سطح کشور در کنکور ما شرکت کردند، دیروز هم مراسم شال دادن بود و کارها دارد به نحو مطلوب انجام می‌شود.
الان تمام راهنمایان کنگره 60، چه مسافران و چه همسفران، درمان اعتیاد را به خوبی بلد هستند. پس ما آکادمی را داریم و قشنگ از عهده این کار برمی‌آییم. درست است که مدرک آیلتس نداریم. ولی هزاران هزار مدرک آیلتس هم نمی‌تواند یک نفر را درمان کند؛ بنابراین ما به نتیجه رسیده‌ایم. هرکدام از این‌ها که رها می‌شوند و به درمان می‌رسند، یک مقاله‌ی آیلتس هستند. تاکنون بالای 25 هزار نفر به درمان رسیده‌اند. انشالله به کمک همدیگر یک آکادمی هم با آن شکل مرتب و منظم دایر خواهیم کرد. متشکرم.
 
گردآوری و تایپ: مسافر خاطره
ویرایش و ارسال: مسافر فائزه
منبع :وب کنگره شصت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 آذر 1398 07:18 ب.ظ
خداقوت بسیار عالی
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic