اوج آرامش
درباره وبلاگ



آرامش رسیدن به مقصد است که پس از
طوفان های زندگی شکل می گیرد. برای به آرامش
رسیدن، باید دل به دریا زد، باید با موج های
زندگی مقابله کرد...
با هم می توان عبور کرد، قدم به قدم حرکت کرد، همانطور که دیگران
قبل از تو حرکت کردند و حالا در ساحل امن
و آرامش با خود و مسافران مسیر رفته را مرور
می کنند و به آن لبخند می زنند، لبخندشان
همین است که به تو می گویند،
می توانی چون ما توانسته ایم و
قبل از ما نیز توانسته اند.

مدیر وبلاگ : آمنه پریشانی
پنجشنبه 2 اسفند 1397 :: نویسنده : همسفر مریم

     

قبل از ورود به کنگره، نسبت به مسافرم خیلی حساس بودم و چه‌کارهایی که انجام نمی‌دادم. از چک کردن گوشی گرفته تا تعقیب کردن و یا اینکه همیشه فال‌گوش می‌ایستادم تا بفهمم با چه کسی حرف می‌زند و صدبار از او می‌پرسیدم کی بود؟ جی می‌گفت؟

وقتی‌که از خانه می‌خواست بیرون برود چندین بار از او می‌پرسیدم کجا می‌خواهی بروی؟ باکی قرار داری؟ کی برمی‌گردی؟ و همیشه فکر می‌کردم به من دروغ می‌گوید.

 وقتی‌که به خانه می‌آمد سؤال‌های زیادی می‌کردم و این‌ها همه باعث می‌شد اولین کسی که ضربه بخورد خود من باشم و همین‌طور افکار منفی به ذهنم می‌آمد و قدرت تفکر را از من می‌گرفت و این‌قدر از من انرژی می‌گرفت که دیگر توان این را نداشتم به فرزند و زندگی‌ام برسم. این‌همه ضربه زدن به خودم کافی است. مگر پسر من چه گناهی کرده، من که مسافرم در سرمای 60 درجه زیر صفر هست و متوجه کارهایش نمی‌شود و نمی‌تواند تصمیم بگیرد. باوجوداینکه من در سرمای 60 درجه زیر صفر نیستم. اما با او هیچ فرقی ندارم و رفتارهایی که از خودم نشان می‌دهم از رفتارهای مسافرم بدتر است. وقتی‌که کم می‌آوردم تمام کمبودهایم را سر پسرم خالی می‌کردم و همیشه از بدبختی صحبت می‌کردم و حتی تصویری که از زندگی‌ام در آینده می‌دیدم تاریک و تیره بود و در آن به‌جز بدبختی، طلاق، حرف‌های ناسزا چیزی دیگری نبود.

وقتی‌که به کنگره آمدم راهنمای خوبم خانم آمنه می‌گفت: رها کن. واقعاً نمی‌توانستم. سخت بود فکرهایی که به ذهنم خطور می‌کرد قدرت تصمیم‌گیری را از من گرفته بود. می‌خواستم، ولی نمی‌شد. مثل مسافرم که می‌گوید: می‌خواهم مواد را کنار بگذارم ولی نمی‌توانم.

برای اینکه به مسافرم ثابت کنم که نسبت به ما بی‌تفاوت است. تنها جمله‌ای که به او می‌گفتم این بود که اگر من و پسرم را واقعاً دوست داشته باشی می‌توانی ترک کنی. من واقعاً از مسافرم چه توقعی داشتم. وقتی‌که آموزش‌ها را فراگرفتم، متوجه شدم بدن او احتیاج به این مواد دارد. مثلاً وقتی ما گرسنه هستیم آن لحظه تنها فکر ما غذا هست نه چیز دیگری. 

وقتی‌که راهنما می‌گوید: رها کن من این‌گونه برداشت کردم که خودم اول باید به یک آرامش برسم تا بتوانم درست تفکر کنم و تمام تمرکز و ذهنم به سمت مسافرم نباشد و رفتارها و حرکات او را زیر نظر نداشته باشم. تصمیم سختی گرفتم. خیلی روی خودم کارکردم و بیشتر اوقات در یک دفتر برای خودم چیزهایی می‌نوشتم و انتظاراتی که از خودم داشتم یادآوری می‌کردم. خودم را مشغول کردم. مثل کتاب خواندن، سی دی نوشتن و ورزش کردن که کمتر فکر کنم. توانستم آرامش ازدست‌رفته را برگردانم. حداقل کاری که کردم آرامش به خانه برگشت و دیگر در خانه صدای فریاد نبود. دیگر از حرف‌های ناامیدکننده و زشت خبری نبود.

من واقعاً توقعم بالابود. من که ادعا می‌کنم به کنگره آمدم چه قدر تغییر کردم، چه قدر رفتارهایم را اصلاح کردم که توقع دارم کنگره در عرض یک سال یا دو سال، مسافرم را تبدیل به یک فرد ایده آل کند و تحویل من بدهد. به قول آقای مهندس برای انسان شدن صدسال طول می‌کشد. 

نویسنده: هم‌سفر مریم

ویرایشگر: هم‌سفر زهرا خیابانی  

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 فروردین 1398 11:03 ق.ظ
باسلام وخداقوت،به امید سفری خوب ترسیدن به رهایی
شنبه 4 اسفند 1397 07:48 ق.ظ
سلام وخدا قوت به خانم مریم انشاالله شاهد رهایی تون باشیم
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic