اوج آرامش
درباره وبلاگ



آرامش رسیدن به مقصد است که پس از
طوفان های زندگی شکل می گیرد. برای به آرامش
رسیدن، باید دل به دریا زد، باید با موج های
زندگی مقابله کرد...
با هم می توان عبور کرد، قدم به قدم حرکت کرد، همانطور که دیگران
قبل از تو حرکت کردند و حالا در ساحل امن
و آرامش با خود و مسافران مسیر رفته را مرور
می کنند و به آن لبخند می زنند، لبخندشان
همین است که به تو می گویند،
می توانی چون ما توانسته ایم و
قبل از ما نیز توانسته اند.

مدیر وبلاگ : آمنه پریشانی
دوشنبه 23 مهر 1397 :: نویسنده : لیلا نصر
دلنوشته ای زیبا از همسفر لیلا نصر

دل از همه‌چیز و همه‌کس بریده بودم حتی باخدای خود لجبازی می‌کردم و برایش شرط و شروط می‌گذاشتم. قبول صحبت‌های راهنمایم برایم سخت و غیرقابل‌تحمل بود، مثلاً جمله مسافرت را رها کن و به خاطر خودت به کنگره بیا، به‌هیچ‌عنوان برایم قابل‌درک نبود مگر می‌توان این‌چنین زندگی کرد، ایشان می‌فرمودند خدمت کن تابه‌حال خوش برسی، من مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که به چه دلیل خدمت کنم؟ برای چه کسی؟ چه انرژی دارد؟ سخنانشان بر روی دوشم سنگینی می‌کرد و از خدمت هم فرار می‌کردم. دیگر اعضا کنگره می‌خندیدند، شادبودند، چهره‌های شادشان جلوی چشمانم خودنمایی می‌کرد مگر اینان زنان مصرف‌کننده نبودند مگر شوهرانشان اعتیاد این بلای خانمان‌سوز را نداشتند پس چرا، چطور می‌خندند و همدیگر را در آغوش می‌گیرند؟ آیا آن‌ها می‌خواهند تظاهر بکنند و بگویند همه‌چیز خوب و عالی است اما این‌چنین نیست اینان به خودشان هم دروغ می‌گویند.
به نام خالق هستی بخش

از بهار سال ۹۵ با دنیایی از چراها و سؤالات بیشمار درون ذهنم، همراه با ناامیدی و دلسردی از همه‌جا پا به کنگره گذاشتم. روزهای اولی که به کنگره آمده بودم را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. لحظات سختی بود. سه بار تا پشت درب کنگره آمده بودم و هر بار از ورود به شعبه ترس و دلهره عجیبی به سراغم می‌آمد، افکاری عذابم می‌داد که شاید بارها و بارها به آن‌ها فکر می‌کردم، به اینکه مگر من از زندگی چه خواسته‌ای دارم. خواسته‌ای جز آرامش و زندگی آرام که همسرم به خاطر خودخواهی‌هایش  دست از خواسته‌هایش برنمی‌دارد و به  من و فرزندانش هیچ اهمیت نمی‌داد. به‌راستی چرا من چنین همسری انتخاب کردم  به‌جرئت می‌توانم بگویم سوا لاتی بیشتر و مخرب‌تر از این هم در ذهن من وجود داشت.

با هر ناملایماتی بود به کنگره آمدم. اوایل برایم سخت بود نمی‌خواستم قبول کنم که آن‌همه سعی و تلاش من بی‌نتیجه بوده است و من باید به مکانی بروم که افراد مصرف‌کننده در آنجا رفت‌وآمد دارند.

دل از همه‌چیز و همه‌کس بریده بودم حتی باخدای خود لجبازی می‌کردم و برایش شرط و شروط می‌گذاشتم. قبول صحبت‌های راهنمایم برایم سخت و غیرقابل‌تحمل بود، مثلاً جمله مسافرت را رها کن و به خاطر خودت به کنگره بیا، به‌هیچ‌عنوان برایم قابل‌درک نبود مگر می‌توان این‌چنین زندگی کرد، ایشان می‌فرمودند خدمت کن تابه‌حال خوش برسی، من مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که به چه دلیل خدمت کنم؟ برای چه کسی؟ چه انرژی دارد؟ سخنانشان بر روی دوشم سنگینی می‌کرد و از خدمت هم فرار می‌کردم. دیگر اعضا کنگره می‌خندیدند، شادبودند، چهره‌های شادشان جلوی چشمانم خودنمایی می‌کرد مگر اینان زنان مصرف‌کننده نبودند مگر شوهرانشان اعتیاد این بلای خانمان‌سوز را نداشتند پس چرا، چطور می‌خندند و همدیگر را در آغوش می‌گیرند؟ آیا آن‌ها می‌خواهند تظاهر بکنند و بگویند همه‌چیز خوب و عالی است اما این‌چنین نیست اینان به خودشان هم دروغ می‌گویند.

بالاخره روزی با تمام این افکار خراب شروع به تی کشیدن سالن کردم و هم چنان زیر لب به شوهرم ناسزا می‌گفتم که چرا باید به خاطر اشتباه‌کاری او من الان اینجا باشم و در حال طی کشیدن. لحظه خوشایندی نبود اما همان لحظه مرزبان شعبه مرا در آغوش گرفت و قدردانی و تشکر از کار من کرد و رفت. شاید یک بغل کردن عادی بود اما برایم بسیار شیرین و دل‌چسب بود. هفته بعد نیز با خواست خودم همین کار را انجام دادم و کم‌کم از صندلی چیدن و خدمت‌های کوچک شروع کردم. کوچکی و بزرگی خدمت برایم مهم نبود اصل و پایه من حس سبکی و راحتی که بعد از انجام آن کار به دست می‌آوردم بود. این حس کم‌کم در درونم بیدار شد که چقدر بچه‌ها را دوست دارم چقدر از انجام این کارها در این مکان لذت می‌برم ساده بگویم گویی در خانهٔ خودم هستم و احساس غریبی نمی‌کردم. صحبت‌های راهنمایم برایم شیرین‌تر شد. بیشتر به صحبت‌هایشان توجه می‌کردم و نوشتن سی دی هم برایم لذّت بخش شده بود.

سعی کردم بیشتر و بیشتر از قبل به خودم اهمیت بدهم. به خاطر بیماری و کم‌حوصلگی نمی‌توانستم از اول جلسه عمومی حضورداشته باشم و بودن چندین ساعت در یک مکان برایم سخت بود. با خودم  روراست شدم و دیدم واقعاً دنبال بهانه بودم که حضور نداشته باشم و دیربیایم. کم‌کم سعی کردم زودتر بیایم و خدمت‌های کوچک مثل خواندن نوشتار و یا میکروفن گردانی را شروع کردم.  در آن زمان خانم لیلا و خانم آمنه دو کمک راهنمای عزیز شعبه بودند که چقدر عاشقانه و خالصانه زحمت می‌کشیدند و زحمت‌های آن‌ها و مرزبانان روزبه‌روز بیشتر برایم جذاب شده بود. به پیشنهاد کمک راهنمایم خدمت کردن در سایت را شروع کردم. خدمتی که حتی از شنیدن اِسمش می‌ترسیدم  چه رسد به آن‌که در آن  خدمت کنم. خدمت در این جایگاه وقتم را در منزل پرکرده بود و همین امر باعث شده بود کمتر به مسافرم غر بزنم و بهانه بگیرم. به قول آقای مهندس سرم گرم شده بود و بیشتر وقتم به سی دی نوشتن و فعالیت در سایت می‌گذشت که متوجه شدم مسافرم سفرش خوب شده و به‌قول‌معروف مرتب‌شده آن روزها خواب و خوراک نداشتم و برای دیدن آقای مهندس لحظه‌شماری می‌کردم. تا اینکه روز رهایی‌مان فرارسید. یادآوردن آن روزها برایم شیرین و لذت‌بخش است. بخصوص اشک‌های شوق دخترم ریحانه که شاهد تمام سختی‌های زندگی من و پدرش بود. با شوقی دوچندان خدمت‌هایم را ادامه دادم و با لذتی بیشتر کنار بچه‌ها خدمت می‌کردم و همیشه سعی کردم زحمت‌های راهنمایم را جبران کنم و قدردان باشم. قدردان نجات  زندگی‌ام که لبه پرتگاه بود و روزی نبود که به جدایی فکر نکنم؛ و این حس خوب را می‌خواستم به همه انتقال بدهم. همهٔ تلاشم را می‌کنم به عشق اینکه روزی کمک راهنما بشوم و به هم‌سفرانی که هم دردشان هستم کمک کنم.

به‌تازگی به لطف خداوند جایگاه مرزبانی نصیبم شده که شادی این خدمت وشیرینیش برایم غیرقابل وصف است. از این حس شیرین صحبت کردن دشوار است. شاید این جایگاه برایم آرزوی قدیمی بود به‌راستی حقیقت است که آرزوهایتان را بنویسید شاید شما فراموش کنید ولی خداوند هرگز،

از خداوند بزرگ و مهربانم سپاسگزارم.

که این راه سرسبز را در مسیر زندگی‌ام قرارداد. تنها جایی که دور از همه دغدغه‌های زندگی آرام می‌گیرم، آ‌رامش دارم و از  اینکه دوستانی همچون گلهای زیبا در باغی زیبا دارم خوشحالم و صمیمانه همه‌ی این شادی‌ها را مدیون افرادی هستم که به من خدمت کردند.

همه‌ی این آرامش و شادی‌های امروزم را مدیون آقای مهندس و خانم آنی و فرزندان عزیزشان هستم و بعد راهنمای بزرگوارم خانم آمنه و راهنمای مسافرم آقا امیرحسین و دیگر عزیزانی که خدمت کردن را به من آموختند.

امیدوار هستم که بتوانم در این جایگاه خدمت‌گزار لایقی باشم.

با تشکر از همه‌ی شما دوستان عزیزم هم‌سفر لیلا نصر

نویسنده : همسفر لیلا نصر

ویرایشگر: همسفر زهرا خیابانی

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1 آبان 1397 10:03 ب.ظ
باسلام وخدا قوت خدمتت خانم لیلا عزیزدلنوشته بسیار زیبا وتاثیر گذار انشاالاه موفق باشید
سه شنبه 1 آبان 1397 08:36 ب.ظ
سلام خانم لیلا عزیز خیلی زیبا بود من شما را الگوی خودم قرار دادم من هم نباید خسته بشم و باید راه را ادامه بدهم
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic